و
من بودم که رفتم
بی هیچ چمدونی
به شیندلرز لیست برگشتم
دیگه به دنیای خالی عادت دارم
دستمو حلقه نمی کنم دورت
که نرو
دیگه مهم نیست چندتا ستاره دارم
هوم؟
برام کامنت بذارید
میسی
کسی درون من نفس می کشد که دستش پر از آب نبات های پرتغالی است
باشد یک روز ، سر فرصت و مجال بنویسم از خداحافظی توافقی . شاید هم از دردش ، از ردپای همیشه ماندنی اش ، از لبخند تلخ آخرین نگاهش . یک روز سر فرصت ، فکر کنم به همه فراموش شده های سهوی . به همه ندیده های محتمل . به همه گوشه های آن لبخند و آن نگاه آخر که می کوشند قوی و مغرور و شرایط را درک کننده باشند . یک روز ، بعد اینکه فکر کردم و به نتیجه رسیدم ، اگر رسیدم ؛ بیایم و بگویم که چه می شود آدم یادش می رود توی قلبش آن همه جای آبی و خلوت و خنک هست ، آن همه میل بازی و نوازش و بستنی و آب نبات قرمز هست ، آن همه سبد میوه و گلهای رنگ رنگ هست ....آدم یادش میرود و خیلی بالغ و پیر و سالخورده و فرتوت ، به توافق تن می دهد . در آغوش می گیرد ، می بوسد ، کمی گریه می کند و می گذرد . آدم یادش می رود کودکی هست که فغان می کند : نرو . که شیون می کشد و دستهای کوچکش را دراز می کند ، که چشمهایش هزاران درد برنچیدنی دارد ، که فغان می کند : نرو ...
آدم گاهی مجبور می شود از یاد ببرد ، مجبور می شود تن بدهد ، مجبور می شود پیر و خسته و سالخورده باشد ، بالغ رفتار کند ، لبخند بزند و بگوید : هر چه صلاح است .بیاید و بنویسد : صلاح بود . آدم گاهی مجبور می شود به خودش نگاه نکند ، که اگر ببیند چه میرود بر سرش ، تاب نمی آورد ؛ خب مگر آدم چیست ؟ یک آه و یک دم ! نه ؟ بعد آنقدر آه می کشی که دم را غنیمت است اصلا . دمی که می گذرد ...
باشد یک روزی فکر کنم که از کجای زندگی ، ناز چشم آدم دیگر نوازش نمی شود . هر چه هست ، واقعیت ملموس زندگی است ، حساب است و هزینه و فایده و صلاح و تن و معاشرت . هر چه که لمس کردنی ست ، دیدنی ست ، رسیدنی ست ، سیر شدنی ست . همه همین است و هیچ جز این . بعد باید یادم بیاید از کدام شب یا روز ، من هم رفتم توی جماعت پوست کلفت ها ، یا راستش نه ، گفتم منم جزء شماهام ... که دیگر کسی خراش ندهد این پوست نازک دائم به خون نشیننده را . یادم باشد فکر کنم سر یک مجال خوبی و بنویسم اینجا توی این وبلاگ که به قول رفیقم ویترن آدمهایی است که نازک ترینهایند و می خواهند که نباشند یا به نظر بیایند که نیستند یا جور دیگری هستند ، از قماش دیگری ، با کتاب لغت دیگری . که آدم هر چه نازک تر است ، گویا بیشتر از رختخواب و آزش می نویسد ؛ هر چه غمگین تر است ، از شهر بازی و پارک جنگلی می نویسد ، هر چه تنها تر است ، از معشوقهای دوست و دوستهای معشوق می نویسد . این یک قانون نیست اما به کرّات اتفاق می افتد . آدم گویا ، هر چه را که کمتر دارد یا آنقدر که دوست دارد ندارد ، همان را می نویسد ، می نویسد ، می نویسد ... پس یادم باشد بنویسم . از توافق بنویسم . از کودکی بنویسم که توافق کرد و سعیش را کرد گریه نکند . شاید هم سخت گریسته باشد ؛که آن را هم باید فکر کنم اینجا بگویم یا نه ....
+
باشد یک روز ، سر فرصت و مجال بنویسم از خداحافظی توافقی . شاید هم از دردش ، از ردپای همیشه ماندنی اش ، از لبخند تلخ آخرین نگاهش . یک روز سر فرصت ، فکر کنم به همه فراموش شده های سهوی . به همه ندیده های محتمل . به همه گوشه های آن لبخند و آن نگاه آخر که می کوشند قوی و مغرور و شرایط را درک کننده باشند . یک روز ، بعد اینکه فکر کردم و به نتیجه رسیدم ، اگر رسیدم ؛ بیایم و بگویم که چه می شود آدم یادش می رود توی قلبش آن همه جای آبی و خلوت و خنک هست ، آن همه میل بازی و نوازش و بستنی و آب نبات قرمز هست ، آن همه سبد میوه و گلهای رنگ رنگ هست ....آدم یادش میرود و خیلی بالغ و پیر و سالخورده و فرتوت ، به توافق تن می دهد . در آغوش می گیرد ، می بوسد ، کمی گریه می کند و می گذرد . آدم یادش می رود کودکی هست که فغان می کند : نرو . که شیون می کشد و دستهای کوچکش را دراز می کند ، که چشمهایش هزاران درد برنچیدنی دارد ، که فغان می کند : نرو ...
آدم گاهی مجبور می شود از یاد ببرد ، مجبور می شود تن بدهد ، مجبور می شود پیر و خسته و سالخورده باشد ، بالغ رفتار کند ، لبخند بزند و بگوید : هر چه صلاح است .بیاید و بنویسد : صلاح بود . آدم گاهی مجبور می شود به خودش نگاه نکند ، که اگر ببیند چه میرود بر سرش ، تاب نمی آورد ؛ خب مگر آدم چیست ؟ یک آه و یک دم ! نه ؟ بعد آنقدر آه می کشی که دم را غنیمت است اصلا . دمی که می گذرد ...
باشد یک روزی فکر کنم که از کجای زندگی ، ناز چشم آدم دیگر نوازش نمی شود . هر چه هست ، واقعیت ملموس زندگی است ، حساب است و هزینه و فایده و صلاح و تن و معاشرت . هر چه که لمس کردنی ست ، دیدنی ست ، رسیدنی ست ، سیر شدنی ست . همه همین است و هیچ جز این . بعد باید یادم بیاید از کدام شب یا روز ، من هم رفتم توی جماعت پوست کلفت ها ، یا راستش نه ، گفتم منم جزء شماهام ... که دیگر کسی خراش ندهد این پوست نازک دائم به خون نشیننده را . یادم باشد فکر کنم سر یک مجال خوبی و بنویسم اینجا توی این وبلاگ که به قول رفیقم ویترن آدمهایی است که نازک ترینهایند و می خواهند که نباشند یا به نظر بیایند که نیستند یا جور دیگری هستند ، از قماش دیگری ، با کتاب لغت دیگری . که آدم هر چه نازک تر است ، گویا بیشتر از رختخواب و آزش می نویسد ؛ هر چه غمگین تر است ، از شهر بازی و پارک جنگلی می نویسد ، هر چه تنها تر است ، از معشوقهای دوست و دوستهای معشوق می نویسد . این یک قانون نیست اما به کرّات اتفاق می افتد . آدم گویا ، هر چه را که کمتر دارد یا آنقدر که دوست دارد ندارد ، همان را می نویسد ، می نویسد ، می نویسد ... پس یادم باشد بنویسم . از توافق بنویسم . از کودکی بنویسم که توافق کرد و سعیش را کرد گریه نکند . شاید هم سخت گریسته باشد ؛که آن را هم باید فکر کنم اینجا بگویم یا نه ....
+
اون یه روز میره
چمدونشو قد 30 کیلو بار پر می کنه
کیسه خوابشو برمیداره
و میره
تا زندگی کنه و دنیا رو ببینه
شبا کابوس می بینه که چطوری همه زندگیشو تو 30 کیلو جا بده
تنها اونجا چیکار کنه
ولی باز هم میره
میدونه دلتنگی می کنه شدید
میدونم ...
ولی میره
یه قاره اون ور تر
.
من؟
به جاده ها نگاه می کنم
انگار هیچ وقت نمی خوان تموم شن
.
.
چمدونشو قد 30 کیلو بار پر می کنه
کیسه خوابشو برمیداره
و میره
تا زندگی کنه و دنیا رو ببینه
شبا کابوس می بینه که چطوری همه زندگیشو تو 30 کیلو جا بده
تنها اونجا چیکار کنه
ولی باز هم میره
میدونه دلتنگی می کنه شدید
میدونم ...
ولی میره
یه قاره اون ور تر
.
من؟
به جاده ها نگاه می کنم
انگار هیچ وقت نمی خوان تموم شن
.
.
نامه هایم به مقصد نمی رسند
نامه هایم به مقصد نمی رسند
نامه هایم به مقصد نمی رسند
نامه هایم به مقصد نمی رسند
نامه هایم به مقصد نمی رسند
نامه هایم به مقصد نمی رسند
نامه هایم به مقصد نمی رسند
نامه هایم به مقصد نمی رسند
نامه هایم به مقصد نمی رسند
نامه هایم به مقصد نمی رسند
نامه هایم به مقصد نمی رسند
نامه هایم به مقصد نمی رسند
نامه هایم به مقصد نمی رسند
عشق قدیمی
دلم تنگ شده برا اون موقع ها
که تُرد بودیم
تو بارونا چوب جمع می کردیم
از هر چیز هزارتا قصه میساختیم
عاشق بودیم
عاشق
.
دلم تنگ شده برا اون موقع ها
که تُرد بودیم
تو بارونا چوب جمع می کردیم
از هر چیز هزارتا قصه میساختیم
عاشق بودیم
عاشق
.
دنیای ما قصه نبود
پیغوم سربسته نبود
دنیای ما خار داره بیایوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره دلش خبردار داره
دنیای ما هی هی هی
عقب آتیش لی لی لی
تو قلب شب که بدگله آتیش بازی چه خوشگله
آتیش آتیش چه خوبه
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده به سوز و تب نمونده
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
بنویس
گوشهی روزنامه
روی کاغذ توالت
پشت هر در بستهای
بنویس
نامت را
تاریخ تولدت را
آرزوهایت را
هر چه
هر وقت
عجله کن
بنویس
آنها همه چیز دارند
نوشتن نمیدانند
بنویس
سرگردانشان کن
"چطور شده بود که من هیچ وقت ندیده بودماش؟ شناختن این همه آدم توی دنیا به چه کار من آمده بود وقتی این دختر یکی از آنها نبود؟توی میدان کلیسا هوا سرد بود، شما خیلی خوب میدانید که از این حرف میخواهم به کجا برسم- بله، نوک سینههایاش زیر پلوور سیاه چسباناش برجسته شده بود. صورتاش چنان پاکی داشت که تن شهوتراناش را عوضی نشان میداد. دقیقاً تیپی که من میپسندم. هیچ چیزی را آنقدر دوست ندارم که تناقض میان صورت فرشتهوار و تنِ روسپیوار را. من معیارهای دوگانهای دارم. در آن لحظهی مشخص فهمیدم که هر چیزی را خواهم داد برای اینکه داخل زندگیاش، ذهناش، رختخواباش، و الی آخر شوم....باید تصمیم گرفت: یا با کسی زندگی کنیم یا او را بخواهیم. نمیتوانیم کسی را که بخواهیم که داریم، با طبعیت جور در نمیآید. حالا دستتان میآید که چرا این همه ازدواجهای زیبا، با هر ناشناسی که از راه میرسد ممکن است دو پاره شوند. شما حتی اگر با زیباترین دختر ممکن هم ازدواج کرده باشید همیشه یک ناشناس از راه میرسد که بدون در زدن وارد زندگی شما میشود...آلیس هم البته هر کسی نبود، او یک پلوور چسبان سیاه پوشیده بود...بهترین خاطرات من با آن بر میگردد به پیش از ازدواجمان. ازدواج یک جنایتکار است، چون راز را میکشد. شما یک موجود فوقالعاده میبینید، باهاش ازدواج میکنید و ناگهان، آن موجود فوقالعاده تبخیر میشود: زن ِ شما شده است. زن ِ شما. چه توهینی، و چه افتای برای او. در حالیکه کسی که ما باید دنبالاش بگردیم، زنی است که هیچگاه مال ما نخواهد شد. (در مورد آلیس به نظرم این توصیه را کار گرفته بودم)همهی مشکل عشق به نظر من اینجاست: ما برای خوشبخت بودن احتیاج به احساس امنیت داریم و برای عاشق بودن محتاج نا امنی هستیم. خوشبختی از اطمینان میآید، در حالیکه عشق به سمت شک و نگرانی میکشاندمان. یعنی، خلاصه بگویم، ازدواج برای این آمده که ما را خوشبخت کند نه برای اینکه عاشق بمانیم. عاشق شدن راه یافتن خوشبختی نیست....نتیجه اینکه اگر زن ِ شما کم کم دارد تبدیل میشود به یک دوست، وقتاش شده که از یک دوست بخواهید که بشود زن ِ شما." *بد وقتی دارم این کتاب را میخوانم، خیلی وقت بدی است. یونیورس میتوانست به من رحم کند و این کتاب را برای چند ماه از دم ِدستِ من گم و گور کند. از دغدغههایی که مال آیندهاند و بهانهشان هم مستقیم از کتابها آمده خوشام نمیآید. دختر مدام به این فکر میکند که کی گفته که توی واقعیت هم حتماً این طوری است، دختر اصلاً خودش باید بداند کی کدام کتاب را نخواند، دختر نباید خودش را جای نویسندهی کتاب بگذارد.*. عشق سه سال طول میکشد، فردریک بِگبِده، 1997، گالیمار، پاریس.
(پ.ن: ترجمه خودم- چون چاپ نشده در ایران-لحن کتاب را سعی کردهام رعایت کنم، جملهها همینقدر کوتاه و گسستهاند، نثر نویسنده همینطوری است؛ آنهایی که فیلم 99فرانکاش را دیدهاند یا کتاباش را خواندهاند میدانند که کاریاش نمیشود کرد، مگر اینکه مثل شاملو ترجمه کنی، متن ترجمه شده را با خیال راحت ویراستاری کنی)
به من می گفت تو دوس داری از هر چیزی یه تراژدی بسازی
راس می گفت
.
من اما نمی دونم چرا
گاهی شبا لابلای هوایی که میکشم چی قاطی میشه
چه فکرایی
چه دردایی
که خوب نمی شم
نمی تونم بگم بی خیالش
سنگین میشه
بغضه مثه حالت تهوع روم سوار میشه
و با هر تقی
اوهوم
"پرنده به تماشای بادها رفتند"
.
هوا سنگین میشه گاهی
.
بعدش که نگاه می کنی دلت تنگ میشه می خوادشون
خب دلم برا دانشگا تنگ شده
ازش یه حس خوب برام مونده
با بوی مه و کوله نو
و سردرگمی های اول ترم
و پاییزی که تو راهه و به قولت آدم کلی می تونه توش عاشق تر باشه.
chamedan hayam ra por az deltgangi kardamo raftam
bazeshan ke kardam yeho ye alame kharere o adamo eshgho ghose velo shodan vasate khaneye kochakam
ta do rooz boghzam migereftman
vatan mikhastam
be moj goftam az hame khodahafezi kone
naresidam be hame bezangam
yani be hichki zang nazadam
كثافت دلم تنكيد بغضم كرفت نمي دونم جي اصن
:(
یاد گرفتم شاد باشم
شادی کردن را در عین پوچی یاد گرفتم
به زور قرص ضد افسردگی
همه اش یه چیزی ام است ولی
خیلی وقت است همش حس می کنم چیزی را گم کرده ام
که اندازه خودم است
ولی گاهی دلم برای آن سعیده کوچک تنگ می شود
که تنهاست و غمگین
و یک گوشه نشسته
جهان را موشکافی می کند
و لابلای موها باز دنبال چیزی کسی .. نمی دانم، می گردد
و دلش زود می لرزد
از هر چیز دل شکستنی ای
از هر نگاه غمگینی هر گوشه ای
.
که دنیایش باران پاییز است و باد بهار
موهایش را به دست باد می دهد
دلتنگی می کند برای تراژدی ها
دلم تنگ است
می دانی از چه نوع؟
دلتنگی ام حسی وحشی است
مهره های پشتم را دانه به دانه لمس می کند
" به من بگویید کی هستم
از من به من خبر بدهید "
خب؟
شادی کردن را در عین پوچی یاد گرفتم
به زور قرص ضد افسردگی
همه اش یه چیزی ام است ولی
خیلی وقت است همش حس می کنم چیزی را گم کرده ام
که اندازه خودم است
ولی گاهی دلم برای آن سعیده کوچک تنگ می شود
که تنهاست و غمگین
و یک گوشه نشسته
جهان را موشکافی می کند
و لابلای موها باز دنبال چیزی کسی .. نمی دانم، می گردد
و دلش زود می لرزد
از هر چیز دل شکستنی ای
از هر نگاه غمگینی هر گوشه ای
.
که دنیایش باران پاییز است و باد بهار
موهایش را به دست باد می دهد
دلتنگی می کند برای تراژدی ها
دلم تنگ است
می دانی از چه نوع؟
دلتنگی ام حسی وحشی است
مهره های پشتم را دانه به دانه لمس می کند
" به من بگویید کی هستم
از من به من خبر بدهید "
خب؟
گاهی اوقات بعد از گذشتن از یه ورطه های شدید و عمیق احساسی
دیگه سعی می کنی بهش نزدیک نشی
میدونی خیلی خوبه خیلی داغه
اما تاوانش سنگین تر و تلخ تر از خوشی هاشه
از تاوان می ترسی
سرتو میاری کنار گوشش و آروم رد میشی و میری
تا
تا
یادت بره دردشو
دیگه سعی می کنی بهش نزدیک نشی
میدونی خیلی خوبه خیلی داغه
اما تاوانش سنگین تر و تلخ تر از خوشی هاشه
از تاوان می ترسی
سرتو میاری کنار گوشش و آروم رد میشی و میری
تا
تا
یادت بره دردشو
اون روزا مگه چه طور بودن که حالا نیستن؟
مست بودم گیج می خوردم
اتاق کنج تاریک
بارون
چوب های کنار تراس
پلیور آبی روشن تنم بود
نمی تونستم راه برم
بقلم کن!
گیج نخورم دنیام بشه تو!
باید میرفتم
باید دوش آب سرد می گرفتم
باید می دونستم یه روزی بعد از نقطه تقاطع از هم هی دور میشیم
دنیا با آدمای احساستی نمی تونه کنار بیاد چون ضعیفند
.
من بغضام تموم نمیشه
مست بودم گیج می خوردم
اتاق کنج تاریک
بارون
چوب های کنار تراس
پلیور آبی روشن تنم بود
نمی تونستم راه برم
بقلم کن!
گیج نخورم دنیام بشه تو!
باید میرفتم
باید دوش آب سرد می گرفتم
باید می دونستم یه روزی بعد از نقطه تقاطع از هم هی دور میشیم
دنیا با آدمای احساستی نمی تونه کنار بیاد چون ضعیفند
.
من بغضام تموم نمیشه
من بزرگ نمی شم
من هنوز ضعیفم
من توی وبلاگ سیاه سفید می نویسم
من وبلاگای سیاه سفیدو دوس دارم
شیندلرز لیستو دوس دارم
من وقتی می بینم یاکریما اومدن از ترس باد تو تراس خونه بغ کردن اشکام درمیاد
آره
من اشکام ذرتی درمیان
من بقلی ام
اوهوم
من ضعیفم
.
من با گذروندن سه درس اندیشه اسلامی 1، تاریخ تخیلی صدر اسلام و انقلاب اسلامی در ترم آخر کشف کردم توانایی انسان خیلی بیشتر از این حرفاست، فقط یه کم زور باید بالا سرش باشه! بعله!
این یه پستیه که پاک شد
مث آدمی که یه هو نیست می مونه
آدم دلش یه جوری میشه
یه جور غصه دار
چون دوباره نه میشه اون جوری نوشت
نه میشه اون آدمو پیدا کرد
.
مث آدمی که یه هو نیست می مونه
آدم دلش یه جوری میشه
یه جور غصه دار
چون دوباره نه میشه اون جوری نوشت
نه میشه اون آدمو پیدا کرد
.
هر معبری به کوچه ای بن بست می رسد
توی آزمایشگاه ، اولین جلسه آناتومی بود . تشریح میکردیم. قورباغه های نگونبخت را می خواباندند روی تخته . بصل الانخاعشان را با سوزن خراب میکردند تا درد نکشند . سیمین دستش می لرزید . اصرار داشت خودش به تنهایی تشریح کند . سوزن را توی دستش می چرخاند . من ناله یک قورباغه را برای اولین بار آنجا شنیدم . حیوانک چشمهایش را از درد می بست ... . تشریح که تمام شد ، قلب کوچکش جلوی همه می زد هنوز ، تند ، تند ... .سیمین سوزنها را از دست و پای حیوان برداشت که دیدیم رعشه دارد . دستش تکان می خورد . پاهایش هم . مرکز درد را کامل خراب نکرده بود !!! حیوانک ، چه هراسی باید کشیده باشد ، و چه دردی ... آن شب تا صبح می گریستم . مطمئن شدم که پزشک نخواهم شد . نشدم . حتی توی همین رشته بی خطر فعلیم به قیمت کم شدن نمره ، حذف شدن واحد و نگاه های ناباور و خیره استاد از نافرمانی عمدی ؛ هرگز هیچ حیوانی را نکشتم ، تشریح نکردم ، دارو نخوراندم . هرگز هیچ مرکز درد و حس و حضوری را دلم نیامد که خراب کنم ، ناقص کنم ، بمیرانم .
امشب اما داشتم فکر میکردم چه خوب می شد اگر می توانستم نقشه مغز خودم را داشته باشم ، بدانم کجا به کجاست . بعد با سوزنی بخش خاطراتش را با دستهای خودم خراب کنم . این سری را که متعلق به من است ولی در اختیارم نیست . این که جولان میدهد اینجور بی رحم . خاطراتش را ، دردهایش را ، سوداهایش را ... یادم می اندازد روزهایی را که قلبم جا نمی شد توی سینه . لجوج و مصمم یادم می آورد شبی را که با آن لباس حریر سرخ ، تا سحر روی بالکن منتظر فرود هواپیما بودم ، تا سحر خیره به سیاهی آسمانی که هنوز در نظرم زیبا بود . یادم می افتد از زیبایی روزهای بی دغدغه توی کوچه های بی غروب آن کشور دوست داشتنی . یادم می افتد از درختهای ولیعصر که مرا نگاه می کردند که خوشبختم ... یادم می افتد از سال پیش ، همین موقع ها که به خیالم خطور نمی کرد امروزی برسد اینقدر ساکت و رنگپریده و در نطفه مُرده . چندین روز پیش ، فکر می کردم اگر فردیت خوشبختی را ندارم ، لااقل به جمعیتی خواهم پیوست که می توانند توی خیابان پای بکوبند تا خود صبح . چندین روز پیش ، فکر می کردم اگر آن درختها دیگر مرا نمی بینند که با عجله از پایشان رد می شوم تا برسم به بهانه ای محکم برای لبخندهای رهای از ته دل ، چه باک؟ با همین آدمهای باقی مانده هم می شود خوش بود دمی . می شود اسم کشورت را بیاوری و غرورش باعث شود از یاد ببری آنچه را که در زندگی خودت باید به یاد نیاوری دیگر ... نشد . نشد ... .
خوشبختی خودم که توی کوچه های بی غروب آن محله رنگارنگ ، با همه زمینهای بازی و دیوارهای سپید و مغازه های بزرگش جا ماند. خوشی مردمم و خاکم و پرچم سه رنگم نیز افتاد زیر پاهای چکمه پوشی که معلوم نیست چطور اینگونه بی رحم لگد می زنند ... . و می دانی ، گاهی دیگر سخت می شود . گاهی خیلی سخت می شود . آنقدری که حاضرم روی تخته تشریح دراز بکشم و مغزم را بسپارم به هر دست لرزان و ناشی که هر چه یاد و یادمان است ، نشتر بخورد ، بریزد و خلاص.
از +
اشتراک در:
پیامها (Atom)

